✍️اردلان کوزه‌گر، معاونت اندیشه‌ورزی و سیاست‌گذاری توسعه/ نقدی بر مصاحبه اخیر عباس امانت با بی‌بی‌سی فارسی

اخیراً عباس امانت تاریخ‌نگار شناخته‌شده ایرانی، مصاحبه‌ای را با بی‌بی‌سی فارسی انجام داده است که در آن به وقایع اخیر ایران پرداخته شده است. مصاحبه جنبه‌های مختلفی دارد، از مسائل سیاسی روز تا پرداختن به مقوله ایرانیان کوچیده به خارج از کشور یا به تعبیری که در آن مصاحبه بدان اشاره رفت، دیاسپورای ایرانی، ولی در اینجا به بخش ویژه‌ای از آن گفتگو پرداخته می‌شود و آن دیدگاه امانت درخصوص جایگاه تاریخی شاه در ایران است. امانت به شیوه‌ای به طرح بحث پرداخته است که پیش‌تر در سلسله‌درس‌گفتارهایی که برای رسانه آسو، وابسته به بنیاد تسلیمی، به انجام رسانده، کوشیده است تا تاریخ ایران را تبیین کند. در این شیوه امانت می‌کوشد تا با بررسی ریشه واژه‌ها حدود و ثغور حقوقی و مفاهیم را در دل تاریخ تعیّن بخشد. برای نمونه و تنها برای آشنایی با شیوه مورد بحث، امانت ریشه واژه شهر را عبارت “شه‌رَوا” می‌داند به معنایی جایی که فرمان شاه در آن روا بوده است! و بعد از همین ریشه‌شناسیِ البته نادرست و عوامانه نتیجه می‌گیرد که حدود اختیارات پادشاهان فراتر از شهرها نمی‌رفته است!

به این مبحث اتیمولوژی در ادامه بحث باز خواهیم گشت. ولی بازگردیم به منطق امانت در تبیین تاریخی او. امانت در دقیقه ۹ مصاحبه درباره ریشه فارسی باستان شاه می‌گوید “اگر شما به ریشه‌شناسی این کلمه نگاه کنید یعنی خودشای، یعنی خودشایسته، یعنی مقامی که از جانب هیچ مقام بشری مشروعیت خودش را کسب نمی‌کند”. البته امانت ریشه‌شناسی درست و علمی را به کار نمی‌برد، شاه از ریشه واژه فارسی باستان خشایَثیه (XšāyaƟiya) است به معنای فرمانروا، در حقیقت او از اتیمولوژی عامیانه استفاده می‌کند و نزدیک‌ترین عبارتی را که در فارسی نو به خشایثیه پیدا می‌کند و ظاهرش شباهتی به آن واژه باستانی دارد و به کار تبیین تاریخی مد نظرش هم می‌آید، یعنی خودشای، را به جای ریشه صحیح و مورد تأیید زبان‌شناسانه به مخاطب عرضه می‌دارد و بعد بر روی همان ریشه نادرست و جعلی هم تبیین تاریخی انجام می‌دهد! یک دقیقه بعد او شاهِ خودرسر ایرانی را با پادشاهان دیگر هندواروپایی مقایسه می‌کند. چون در لاتین پادشاه برابر رکس (Rex) است و در هندی راج، و این هر دو برابر با Right، پس به تعبیر او “یعنی راهی هست که او [پادشاهِ غیرایرانی] راهبردار است”! و می‌افزاید که ایران تنها سرزمینی است که فرمانروا خود را در برابر هیچ مقام دیگری مسئول نمی‌داند و فر خودش را الهی می‌داند و برای تثبیت تفسیر خودش در دقیقه یازدهم مصاحبه از زبان‌شناسی فراتر رفته و به یافته‌های باستان‌شناختی هم استناد می‌کند که “این در تمامی حجاری‌های گذشته باستانی ایران مشهود است”. البته امانت توضیح بیشتری درباره این مشهودبودن و مقایسه آن با آثار باستانی سراسر جهان، که برخلاف ایران لابد پادشاهان در آن محدودیت و پاسخگویی هم داشته‌اند، ارائه نمی‌دهد.

استفاده از ریشه‌شناسی واژگانی البته در تحلیل گفتمانی و بررسی نقطه آغازین یک مفهوم می‌تواند مفید باشد. مثلاً در همین ریشه باستانی شاه، خشایثیه، می‌توان به تحول مفهومی آن از کشایَتی (kṣáyati) سنسکریت و مقایسه آن در هندوستان و ایران باستان پرداخت. ولی شیوه‌ای که عباس امانت پیش گرفته، حتی با وجود برداشت غلط و جعلی از ریشه واژه، نوعی نگاه ذات‌گرایانه و ثابت به واژه و بسط معنای اولیه و محدود آن واژه به مفهومی حقوقی است که در طول تاریخ بارها دچار تحول مفهومی شده است. به عبارت بهتر، امانت به مغلطه ریشه‌شناسی (Etymological fallacy) دست یازیده است. جهت باز کردن موضوع، مغالطه ریشه‌شناسی یکی از خطاهای رایج در استدلال مفهومی است که معنای اولیه و واژگانی یک مفهوم را به کاربرد عمومی آن ارجحیت می‌دهد. به عبارت دیگر در این مغالطه یک مفهوم را منطبق با معنای اولیه واژه تبیین می‌کنند و نه درنظرگرفتن سیر تحولات تاریخی آن. در این مغالطه تحولات معنایی و مفهومی واژه‌ها نادیده گرفته می‌شوند. چنین شیوه‌ای البته به‌واسطه سادگی و گریز از پیچیدگی‌های تحول معنایی مورد توجه و علاقه است، ولی در مقابل با نگاهی ذات‌گرایانه به تحولات مفهومی و تغییر معنایی بی‌توجه است. مغالطه ریشه‌شناسی برای یک معنا و مفهومْ ذات، حدود تاریخی و حقوقی قائل می‌شود و به تحولات تاریخی آن مفهوم وقعی نمی‌نهد، مناسبات قدرت را نادیده می‌گیرد و مراجع مختلف اخذ مشروعیت در ادوار مختلف تاریخی را به رسمیت نمی‌شناسد. چنین شیوه‌ای بیشتر از آنکه تاریخ‌نگارانه و علمی باشد، کاربردش در مباحثات سیاسی و ایدئولوژیک است که با تشبث به چنین مغالطه‌ای در آن می‌توان عقیده‌ای را به کرسی نشاند یا تکفیر کرد.

برگردیم به عبارت شاه؛ بر فرض محال که شاه از ریشه خودشای باشد، و خودشای هم یعنی شاه خودسر! آیا این ریشه‌شناسی ابداعی عباس امانت در همه ادوار تاریخی در عبارت شاه شناخته‌شده و معلوم بوده است؟! آیا زمانی که شاه اسماعیل بر تخت پادشاهی ایران نشست می‌دانست که شاه یعنی “فرد خودسر غیرمسئول”؟ اصلاً در همان تحول ظاهر واژه از فارسی باستان به فارسی میانه که خشاثیه به شاه مبدل شده، آیا معنای باستانی واژه بر شاهنشاهان ساسانی آشکار بوده است؟ از دیگرسو نص تاریخ به ما نشان می‌دهد که حدود حقوقی شاهان در ادوار مختلف تاریخی هم یکسان نبوده است که بخواهد تابع معنای اولیه آن واژه باشد. در همان دوره ساسانی شاهانی بوده‌اند که اتفاقاً قدرتشان به واسطه قدرت اشراف و روحانیون و دیگر اقشار نیرومند جامعه، بسیار هم محدود بوده است. بماند که عبارت شاه، در بسیاری از ادوار، از جمله در همان دوره ساسانیان، با فرمانروایان محلی اطلاق می‌شده که اتفاقاً قدرتی محدود و پاسخگو هم داشته‌اند، مانند سکانشاه، تورانشاه، میشانشاه و… و همین بررسی تاریخی را برای ادوار گوناگون تاریخ ایران هم می‌توان انجام داد. وانگهی این تصور که مستبدترین و خودسرترین پادشاهان تاریخ ایران هم قدرتی خدایگونه داشته‌اند و هیچ محدودیتی در اجرای منویات خویش در کارشان نبوده، به‌کل تصوری کلیشه‌ای و ایدئولوژیک است. و اگر کمی بخواهیم فراتر رفته و به کاربردهای گوناگون شاه، وسیع‌تر از عنوان فرمانروای ایران، پرداخته شود، آقای امانت این تحول در کاربرد معنایی واژه شاه را چگونه توضیح می‌دهند؟ برای نمونه استفاده از شاه برای قطب‌های صوفیه؟ یا مثلاً شاه‌داماد یعنی دامادی خودسر که خود را شایسته می‌داند که هر کاری دلش می‌خواهد بکند!؟

برداشت نگارنده این سطور از شیوه تبیین تاریخی عباس امانت چه در مصاحبه اخیر با بی‌بی‌سی چه درس‌گفتارهای اخیر ایشان در رسانه آسو، بیشتر تحمیل قرائتی ایدئولوژیک و احتمالاً با مصارف سیاسی از تاریخ ایران است تا کوششی برای شناخت مفهومی تاریخ ایران در سایه تحلیل گفتمانی. این مصاحبه جنبه‌های بیشتری هم دارد که شایسته بحث است، مثلاً تقلیل مشروطه به دموکراسی و آن هم با شیوه امروزی آن در جهان غرب، رابطه دین و دولت و برآمدن اسلام سیاسی، که هرکدام از این مقولات یادداشتی مستقل می‌طلبد و خود پرداختن به مفهوم شاه و جایگاه تاریخی و حقوقی شاه و تحولات مفهومی آن در ایران و جهان هم به تأمل بیشتری نیاز دارد.

✍️ امین داودی: عضو اندیشکده ایران‌اندیشی آتوسا هویت ملی ایرانی: تحولات پساساسانی و ظهور "ملتِ جدیدِ در قدیم" مرگ شاه؛ زوال ساسانی، رستاخیز ایرانی

سقوط شاهنشاهی ساسانی نقطه عطفی بنیادین در تاریخ ایران و جهان به شمار می‌رود. این رویداد صرفاً یک فروپاشی سیاسی نبود، بلکه آغازگر گذاری پارادایمی در جهان شد و زمینه را برای ظهور و گسترش اسلام فراهم آورد. در بطن این تحولات، مرگ یزدگرد سوم، نه تنها پایان یک سلسله را رقم زد، بلکه آغاز دورانی پرچالش و دگرگونی‌های عمیق فرهنگی و اجتماعی را برای فلات ایران به ارمغان آورد. این یادداشت که ادعاهای آن را می‌توان با داده‌های تاریخی سنجید، به بررسی سیر تحول هویت ایرانی در دوران اسلامی می‌پردازد و فرضیه شکل‌گیری “ایرانِ نوینِ مستحکم” را بر پایة مولفه‌هایی نوظهور، مورد ارزیابی قرار می‌دهد و مقدمه‌ای برای شکل‌گیری گفتگوی علمی و پژوهشی در این زمینه است. در دوران شاهنشاهی ساسانی (۲۲۴-۶۵۱ میلادی)، می‌توان از شکل‌گیری و تثبیت مولفه‌هایی سخن گفت که هسته اولیه هویت ایرانی را تشکیل دادند. اندیشه پادشاهی متمرکز، ذیل مفهوم وحدت در عین کثرت، زبان فارسی میانه به عنوان زبان اداری و فرهنگی و نظام حقوقی و اداری منسجم، پایه‌های یک “دولت-ملت” را بنا نهادند. مفهوم “ایرانشهر” در این دوره، فراتر از یک قلمرو جغرافیایی، به یک “هویت اجتماعی” اولیه با اشتراکات فرهنگی بدل شد. این فرایند، گرچه ریشه‌های عمیق‌تری داشت، اما در سایه قدرت و سازماندهی ساسانیان به اوج خود رسید و درک جمعی از “ایرانی بودن” را تعریف کرد. استحکام این هویت، به قدری بود که پس از فروپاشی سیاسی، هسته اصلی آن، ذیل “ایده ایران”، در برابر خلاء قدرت سیاسی در قرون اولیه اسلامی مقاومت کرده و به حیات خود ادامه داد.

با این حال، سقوط ساسانیان دگرگونی‌های ساختاری عمیقی در ایران به وجود آورد. یورش اقوام جدید، به ویژه در مرزهای شرقی، و متعاقب آن، حضور اقوام بیابان‌گرد آسیای مرکزی و مغول، فرایند “قومی‌شدن” و “ایلیاتی شدن” را در ساختار اجتماعی و سیاسی ایران تسریع بخشید. این امر، نظام شهری و بوروکراتیک ساسانی را به سمت ساختارهای قبیله‌ای سوق داد که تا پیش از ظهور رضا شاه پهلوی بیش از ۸۰ درصد جامعه ایران را “عشایر” تشکل می‌داد. فردوسی این امتزاج فرهنگی و هویتی را پیش‌بینی کرده بود:

” ز ایران و ز ترک و ز تازیان
نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان، نه ترک و نه تازی بُوَد
سخن‌ها به کردار بازی بود. “

از سقوط ساسانیان تا دوران مدرن، عناصر “غیرخودی” و “باد بی‌نیازی خداوند” به ساختارهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی یورش آورده و به دگرگونی آن پرداختند. در این میان، نخبگان فکری ایرانی تلاش می‌کردند تا “هسته سخت” هویت ایرانی را در برابر نیروهای بیرونی حفظ کنند، یا آن را ذیل «ایران» تعریف کنند. در حالی که این نیروها نیز در صدد تحمیل فرهنگ و ایدئولوژی خود بودند. علی‌رغم این فشارهای شدید، “میراث فرهنگی” ایران، به ویژه زبان و ادبیات، حول محور “نام ایران” توانست بقای خود را تضمین کند. نامی که به معنا و مفهوم سیاسی (تخت پادشاهی ایران)، جغرافیایی، فرهنگی و تمدنی تبدیل شد. این ملت باستانی،(همانطور که ژان شاردن فرانسوی در عصر صفویه به آن پرداخته است) با فراز و نشیب‌های فراوان، تا دوران معاصر پیش آمد. مواجهه با “تمدن غرب” و ظهور ایدئولوژی‌های مدرن، چالش‌های جدیدی را پدید آورد. جریان‌های چپ، با رویکردی ایدئولوژیک، مفهوم “ملت ایران” را هدف قرار دادند و به ستیز با آن بلند شدند. اگرچه انقلاب مشروطه (۱۹۰۶) با معرفی مفهوم “شهروندی” و تلاش برای تأسیس “دولت مدرن”، گامی مهم بود، اما تنش‌های میان هویت دینی، قبیله‌ای و ایرانی، همواره فرایند پیوند میان دولت ملی جدید با شهروند ملی را با موانعی مواجه کرده بود. دوگانه “ارتجاع و تجدد” شکل گرفت و این “ضعف ساختاری و هویتی”، خود به بستری برای تحولات سیاسی بعدی، از جمله انقلاب ۱۳۵۷، بدل شد.

با این حال، انقلاب مشروطه، علاوه بر پایه‌گذاری دولت ملی، “شهروند ایرانی” را به عنوان مولفه‌ای نو در بطن ملت ایران تعریف کرد که همواره در افق دولت ملی همراه با آن تعریف شده است. افقی که در سال‌های اخیر نمایان شده است. در دهه‌های اخیر، شاهد فرآیندی هستیم که می‌توان آن را “بازسازی هویتی” نامید. عناصر تحمیلی یا ناهمگون تاریخی، به تدریج کنار گذاشته شده و “ملت” بر محور نمادهای ملی، به ویژه پرچم ملی ایران و “ساختار سیاسی کهن ایرانی” بازتعریف شده است. این پدیده، از منظر جامعه‌شناسی تاریخی، بی‌سابقه است؛ جامعه ایران، خود را به شکلی قاطع و همگانی، ذیل یک ساختار و “نماد ملی واحد” و بر بستر “گفتمان ملی فراگیر” بازیافته است. این همبستگی هویتی، پتانسیل ایجاد تحولات عمیق سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را در آینده داراست و نشان‌دهنده بلوغ جدیدی در مفهوم “ملت ایران” است.